تبليغاتX
خاطرات یک راننده کامیون

 

 

 

سلام

 

پريشب تره بار روش شونه ي سفيد برفي گذاشته بودم. گازش رو گرفته بودم حدود 15 كيلومتر بيشتر به شاهرود نداشتم كه احساس كردم لاستيك عقب سمت شاگر خالي كرد سرعتم حدود 90 كيلومتر بود. آروم شروع كردم به ترمز گرفتن و داشتم زير چشمي جايي رو پيدا مي كردم كه به درد پارك كردن و عملياتهاي بعديش بخوره كه با صداي زيبايي لاستيك دوم كه از همون سمت تركيد چشمم رو شن شد ولي خدا ور شاكريم كه سرعتم خيلي پايين بود .

اي بابا، همون وسط جاده نگه داشتم و رخت عذا به تن كردم و شروع كردم دور سفيد برفي چرخيدن. حتما مي دوني كه عقب كاميونها به خاطر اينكه فشار زياد بار روشه هر طرفش يك جفت لاستيك داره و وقتيكه سفيد برفي يك لاستيكش تركيده لاستيك كنارش كه مثل يك جفت عاشق هميشه كنارش چرخيده بيشتر از چند ثانيه نتونسته تنهايي بچرخه و اون هم به ديار ابديت شتافته.

البته خوشحال باش چون هر دوتا لاستيك رو كنار هم همون توي بيابون بغل جاده انداختم تا جسم بي بادشون هميشه كنار هم بمونه، بگذريم!

ساعت كمي از 12 نيمه شب گذشته بود. قبل از هر كاري دوتا مثلث خطر رو برداشتم و پشت سفيد برفي با فاصله هاي تقريبا طولاني گذاشتم. بينشون هم كلي سنگ چيدم تا از فاصله ي 150 متري ماشينها متوجه بشن كه يك دردمند بغل جاده ايستاده و با اون سنگها هم به چپ منحرف بشن و بگذرن.

من هميشه يك دونه زاپاس دارم و اون هم 30% بيشتر آج نداشت. لاستيكهاي جلوم عوضش عالي بود. جك رو جلو كاميون زدم و لاستيك جلو رو با زاپاسم عوض كردم. حالا براي عقب سفيد برفي يك لاستيك عالي داشتم. بعد جفت چرخهاي عاشق رو باز كردم و همون يك دونه لاستيك عالي رو بستم جاش. يعني چاره اي جر اين نداشتم. فقط بايد آروم مي رفتم تا فشار زيادي به سفيد برفي نياد.

خلاصه همينها كه برات نوشتم ساعت شد 4:30 صبح و اگر ديشب توي اخبار 20:30 يك كاميون نشون داد كه عقبش 3 تا چرخ داشته بودن كه من بودم.

 

 

 

نوشته شده توسط داش آکل در جمعه چهارم دی 1388 |

 

 

سلام

 

مي بينم كه چشم به هم زدم و اولين سفر هم با سفيد برفي از راه رسيد. امروز ظهر راه ميفتم ميرم تهران تا از اونجا مسافر كجا باشم خدا مي دونه ! الان سفيد برفي پر از كسيه هاي پلاستيكي خاليه. به نظر سبك به نظر مي رسه ولي بس كه توي هم انباشته شده خيلي سنگينه.

از هفته ي پيش آسمون همينجور ابريه. گاهي مي باره گاهي فقط خلق آسمون و آدمها رو تنگ مي كنه. البته همين الان اتاقم كمي روشن تر شد، از اون روشن تر هايي كه نشون ميده قطر ابري كه الان از جلو خورشدي رد ميشه كمتره. خدا كنه همين جوري كمتر و كمتر بشه من ابر دوست ندارم.

ميدوني اسم سفيد برفي كه روي اين كاميون گذاشتم توي زمستون خيلي حس جالبي نيست صدا كردنش ولي قول ميدم براي گرماي داغ تابستون جيگر رو جلا بده.

مواظب خودت باش.

 

 

 

 

نوشته شده توسط داش آکل در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 |

 

 

سلام

 

به نام خدا كه هميشه پاسدار حرمت خون شهداست (خصوصا اونهايي كه پيشاني بند يا حسين رو به مچهاي دستشون بسته بوند)

باز توفيق شد اين وبلاگ رو بنويسم. حدود 10 ماه پيش بود كه اين وبلاگ با فروختن خاطره سازش كه همون آلبالويي خودمون بود با 172 تا پست كركره اش پاين كشيده شد. تجربه هايي براي خريدن كاميون داشتم كه همين پستهاي قبله ولي براي خريدت كاميون "الهه ي كاميونداران" با بطلبه كه براي ما نمي طلبيد تا همين چند روز قبل.

اسم اين كاميون خوشكلي كه خريدم رو "سفيد برفي" صدا كنيد. نمي دونم چرا بهم الهام شده كه جنسينش مونثه . براي همين خيلي بيشتر مواظبش و نازش رو مي خرم. هر چي دلش مي خواهد پنچل كنه ، بزنه تو خاكي ، چادرش رو پاره كنه، من يكي دوستش دارم و بهش حق ميدم.

آقا مثل جيگر مي مونه. عكسهاي محجبه اش متعاقبا همين جا گذاشته ميشه ولي خدايي غيرت داشته باشي بلوتوث بازشون نكني.

 

پي نوشت:

الهه ي كاميون دارن ر واگر مي خواهي ببيني شب 29 ماه وقتيكه آسمون تقريبا تاركه ميتوني كنار صورت فلكي ستاره ها رو به هم وصل كني و مي بيني كه يك كاميون خيلي خوشكل ديده ميشه . راننده ي كه كنارش ايستاده رئيس اتحاديه مونه. دقيقا بغلش هم دب اصغر ايستاده و دب اكبر هم زير پاشه.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط داش آکل در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |