تبليغاتX
خاطرات یک راننده ی کامیون !

 

 

 

 

سلام

 

 

خوب باز برگشتم . چقدر خوبه که من هی برمی گردم . بهترین حسی که توی دنیا هست اینه که وقتی میری امید به بر گشت داشته باشی . این رو جدی میگم ! برای همین امیوارم تا اوضاع عوض نشده مردنی برگرده تا خیلی اون طرف بهش خوش نگذره .

آلبالویی ( کامیون عزیز تر از جانم !) این روزها غوغا می کنه . چند بار از خواف رفته یزد و پسته برای تاجرهای عمده و البته عزیز برده . پسته ی خواف فکر کنم بدترین پسته ی دنیاست . سنگین و سر بسته . تجار محتمرم می زننشون زیر پسته های درجه یک و باعث افزونی پسته های درج یک ی میشوند ، تا باشد مورد قبول حق قرار بگیرد .

بعد ، آلبالویی این روزها داره با یک آقا رضا همکاری می کنه تا ببینه می تونه باهاش کار کنه یا نه . البته آقا رضا یک راننده ی خیلی مهربون و باحاله که هر روزی کلی قروبن صدقه ی آلبالویی میره و قراره گاهی سکان آلبالویی رو به دست بگیره . دیشب آلبالویی می گفت که ازش خوشش اومده ولی باید بیشتر فکر کنه .

بعد ترش، یک شرکت پخش فرآورده های لبنی توی مشهد با چند تا ماشین یخجال دار قرار داد می بندد . مسئول این مناصقه پسردایی دوستمه . احتمالا از مومنین قدیم و احتمالا اگر در زمان علی (ع) می بود از خوارج ، چون سه میلیون میگیره تا یک قرار داد سه میلیون چهارصدی با ما ببنده . قرار داد 24 ماهه ! راستی یخچال برای آلبالویی 5/5 میلیونه .

خیلی این چند روزه فکرم رو مشغول کرده ، کار قرار دادی خیلی خوبه مخصوصا برای آلبالویی ، من حساب کتاب که می کنم می بینم که در این چند ماه اول سال که خیلی هم ..... ای بابا ! اینها چیه دارم بهت می گم . فقط همین رو بدون که اگه دیدی یک هو خونه زندگیم رو کول کردم و رفتم شهر غریب بدونی که از بی کلسیومی نخواهم مرد.

یک گاگول دیگه که از دوستان شفیق بنده است یک نمایندگی کوکا کولا داره . به خاطر خرجهای زیادش می خواهد که واگذارش کنه که البته کسی برای خرید هنوز پا پیش نگذاشته ومن همچنان منتظرم تا یکی قیمت رو بشکنه . تحقیق کردم دیدم که نسبت به فعالیت خیلی سود نداره ولی سود اصلیش اینجاست که پول شرکت سه ماه پیشت می مونه . هووووو . تو هم خوب زیر زبون آدم رو خالی می کنی ! کم مونده رمز گاو صندوقمم بهت بگم . اصلا من دیگه حرف نمی زنم مگر در حضور وکیلم ! یه وکیل کت دامنی .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در سه شنبه یکم مرداد 1387 |

سلام

 

 

احتمالا ، احتمالا ، احتمالا ، دارم عاشق ( هی ! درست بخون . این اول یک آهنگ شیش و هشت خیلی شاده . آره دوباره ) احتمالا  احتمالا  احتمالا دارم عاشقت میشم /// دوست دارم هر روز تا شب ببینمت / دوست دارم زیاد تر ببینمت .

.

.

.هووووو هاییییییی بیااااااا حمید ( شریک ام ) خدا اون کمرو بهت نداده که بی کار بزاریش . بچرخون ، حمید بگردونش ، حمید زودباش .

حمید ( تو دلش !) باز شب شد این دیونه به سرش زد . بهتره باهاش حرف نزنم . خوبه سعی می کنم بیرون رو نگاه کنم ! ( دستم داره ولم رو می چرخنه از 11 چند تا تاب می خوره می رسه به 50 ! ) حمید بیکاری هنوز امشب دو هزاری شاباش میدم اون دستت رو بالا کن ! نمی کنی !

درختا شاخه ها بالا . تابلوها بگردون اون کمرو که این آهنگ خود خودشه . ( ولم 50 مستت می کنه . به خدا آینه های بیرون ماشین از صدای باس می لرزه .) هی کامیون نارنجی دستت رو بالاکن . پرایدا باید برقصن . اه حمید یه دستمال که می تونی برام بچرخونه یا فرمون رو ول کنم ؟

این ماجراها مال هرشبیه که مهمون جاده ایم . درست از وقتیکه دیگه هوا آماده ی خاموش شدن میشه تا وقتیکه همه با چراغ روشن توی جاده حرکت می کنند . نیم ساعتی طول می کشه . این نیم ساعت بهترین زمان زندگیمه فکر میکنم همه ی دنیا رو اگر بهم بدهند یک ذره از این حسم رو نمی فروشم .

 

 

 

پی نوشت : 

به فریبا خنده های صورتی 

تولدت مبارک . می خواستم برات کامنت بگذارم پستت کامنتدونی نداشت . نوشته بودی که پدرت برات حسابی تدارک دیده . من یک پدرم ولی مطمئنا نه به اندازه ی پدر شما . ولی بهت قول می دهم که تولد تو اگر یک روز خوب و شاد برات تلقی میشه برای پدرت یک روز مبارکه روزی که انگار همه ی دنیا ، نه همه ی عالم رو گذاشتند توی یه نی نی کوچولو و دادند بغلش و گفتند قربان مبارک باشه .

(به قول ساحره) ما بچه های وبلاگی تولدت رو دوباره تبریک می گم و امیدوارم سالهای سال کنار خانواده ات روزگار خوشی رو سپری کنی .

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

 

 

 

سلام

 

به به ! به امید خدا امسال هم ایام اعتکاف گذشت و از این امتحان الهی سر افراز بیرون اومدم . خوب ببخشید که این روزها نبودم و نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم و پستهای قشنگتون رو بخونم به قول حاج آقا :صله ی الرحم از واجبات زندگیه که بر دوستی و عطوفت می افزاید .

جای همه تون رو خالی کردم و برای همه دعا کردم . هر چی شیطونتر بودی بیشتر دعا شدی . سه روز روزه گرفتم به نیت اینکه در زندگی همه ی دوستان خوب و خوشبت باشند عروسی کنن و برن خونه ی بخت ! البته مجرد ها فقط .

به هر حال قول میدم غیبت این روزها رو جبران کنم و چند تا پست براتون آپ کنم . از همه ی دوستایی هم که برای نبودنم کامنت گذاشته بودند ممنونم و باید عذر خواهی کنم آخه خیلی اتفاقی پیش اومد . میدونیم برای ثبت نام باید 3 هزار تومن می دادیم که من ندادم ، آخه سختی بکشی بعد پول هم بدی ! ولی یک دوست خیر پولم رو حساب کرد و اسم یک مومن دیگه رو خط زده بود و اسم من رو نوشت . البته من برای اون هم دعا کردم .

خوب خدا خیرم بده و بعد از این روزها باید برم به کارها برسم که خیلی کار دارم .

 

 

 

      

 

 

 

 

نوشته شده توسط nasser در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |